خرید بک لینک

من سواراتوبوس شدم ویکی ازسردترین صندلیاخالی نشستم خانمی گفت من جانگه داشتم انقداعصابم خراب بود چیزی نگفتم انگارنشینده باشم همه درحال اعتراض بودن بعضیا عین خیالشون نبود شهرهرت بود پرازهمهمه همه ی آدما غریبه هیچکس رونمی شناختم هیچ همشهری هم نبودبرگشتنی همین جاپیاده میکرد اونموقع می شدساعت۱۰یا۱۱شب انگارمن این گوه روتاآخربایدمیخوردم ساعت۸ماشین راه افتاد ازملکانم مسافرسوارکردن وماشین ظرفیتش تکمیل شد اون دوتا آقا صبح هم باماشین خودشون رفتن ولی موازی بااتوبوس بود ولی همون راننده بود آقای۵۵ساله نبود چقداعصابم خردشد سریع باکناردستی دوست شدم گفتم من تنهام شمارمودادموشمارشو گرفتم گفتم اگه ماشین توبانه جای پارکشوعوض کرد یازودترراه افتادخبرم کن خانم خوبی بود گفت روچشمم اتوبوس پیچ های تند جاده دورهای بلندبرمی داشت حس می کردم الانه چپ بشه چشماموروهم گذاشتم خوابم برد چقدصداهارومخم بود یه نرد یقه اسکس مشکی پوش شبیه گربه سلطنتی بود سعی می کرد فضاروشادکنه وتاموفق بود میگفت پاشین پاشین برقصین فقط صداشوبین خوابم می شنیدم اشکال نداره پانمیشین اصلا هرکس سرجای خودش برقصه باخنده تلخی گفتم عجب اسکولی خب بروبتمرگ سرجات ولی هی دادوبیدادمیکرد آقای راننده باندپشت اتوبوس وصل کن صداروبلندترکن انقدخوابم سنگین بود نمیتونستم چشاموبازکنم بگم خفه شو خلاصه ساعت۱۲ونیم رسیدیم بانه کلا رفته بودم مغازه اسم همه چیزو فراموش میکردم جمله بندیم کامل نبود سعی کردم فراموش کنم تمام وقایع صبح رو به خریدام برسم داشتم جوراب شلواری میخریدم یهو سرم یه جوری شد جلوچشمام سیاه شد گفتم آقا اجازه بدین من بشینم نشستم گفت طوری شد گفتم سرم گیج رفت قلبم شروع کردبه تپش هی صلوات فرستادم نفس عمیق کشیدم گفتم خدایا اینجا طوریم نشه تک وتنهام صاحب مغازه گفت برویه آبی سروصورتت بزن رفتم سرویس اومدم یه کم بهترشدم گفتم برم مغازه حامد بشینم حالم بهتربشه مغازه حامدکه رسیدم حالم خیلی بدشد گفت آبجی خوبی مغازه یه خانواده بودن شلوغ بود گفتم نه تپش قلب گرفتم سرم گیج میره آقا زودبلندشد گفت بشین نشستم حامدگفت ببرمت بیمارستان گفتم نه الان خوب میشم ولی واقعا نمیشدم شکلات دهنم بود غذاهم تازه خورده بودم من همیشه یه سری داروتوکوله ام دارم این سری کوله نوشسته بودم یادم رفته بود بذارم به حامدگفتم همیشه همراهم پرپرانول بودا این سری جاگذاشتم درکمال تعجبم حامدبهم پرپرانول دادوخوردم بعدبهش گفتم فشارعصبی داشتم وروزموخوب شروع نکردم اسماعیل شریک وهمکارحامداومدحامدیه انسان شریف یه فرشته ازسمت خداست بعدیه ربع حالم خوب شد وبقیه خریداموانجام دادم نیم ساعت زودتررفتم سمت اتوبوس آقا۵۵ ساله صبح روکناراتوبوس دیدم گفت ازدوستات خبردارشدی گفتم نه صبح ازشون خداحافظی کردم دیگه حوصله واعصاب نوشتن بقیه مکافات ازبناب تامراغه ریدن رو ندارم من۱۹ساعت ونیم بیرون ازخانه زندگی سختی داشتم

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 19:25

صفحه بندی