جمعه۱۴دی ۱۴۰۳یه روزسراسر اعصاب خردکنی بود چندروزقبل تریکی ازهمسایه های پاساژاطلاع رسانی کردمیرن بانه گفتم منم برم ولی دلم نه می گفت کاش ندای دلم گوش بدم هروقت گوش نمیدم پشیمان میشم خلاصه۶نفرشدیم حرکت ازبناب بود قرارشد بالیلا که زنی حدودا۵۰ساله اس باهم بریم یکی ازدوستاش بیاددنبالش اونم بیاددنبال من بریم ساعت یک وربع شب زنگ زد که دوستش قالش گذاشته نمیادگفتم اشکال نداره علی بادوستش میرن تبریزمارومی رسونن گفت باشه۴صبح زنگ زد که بیداری گفتم بله لیلا گفت زودترحاضرشو گفتم ساعت چندحرکته گفت۶ گفتم الان خیلی زوده گفت نه دیگه تامابرسیم بناب وماشین۵ونیم میادعلی سریع آماده شدگفتم علی زوده به دوستت بگو نیم ساعت بعدبیادگفت محمدرضاپایین دم درهستش زودبیا ۴و۳۵دیقه راه افتادیم لیلا ودوستش رو برداشتیم هم سن وسال بودن چقدجلف بود دوتاعروس داشت ولی اصلا بهش نمی اومد ساعت ۵وده دیقه رسیدیم هوادسرد بود سردوخلوت پیاده شدیم وایسادیم ساعت ۵ونیم شد خبری نشد گفتن زنگ بزنیم هادی بیاین هادی لیدربود یه درازبی خاصیت بی حیا لنگه ی همینا ولی حدود۳۵ساله زنگ زدن ازخواب بیدارش کردن نگو صاحب تور گرجستان بوده یه تورهمینجوری راه انداخته وخودش مرنده ازاونجاراه افتاده بیاد یعنی سگ و می زدی اونموقع شب بیرون نمی اومدکه مابودیم یه ماشین لندورمانند اومدن وکنارمانگه داشتن قلبم ریخت ولی این دوتانزدیک رفتن وگفتن ازهمسفرهاشون هست یک مرد۵۵ساله ویه مرد۴۰ساله حدودا گفتن بشینیدتوماشین روبه لیلا گفتم شمامی شناسید گفت اره بابا سوارشو همون مرد۵۵ساله رومی شناختن نشستیم آیه الکرسی خوندم وفوت کرد گفتم خدایاخودت کمک کن دوست لیلا گفت زنگ بزنم بیاددنبالمون پارتنرش بود چه عنتری بودنمیدونم لیلا میگفت نه این می مونه گفتم من برمی گردم مراغه شما برین گفت نه بااتوبوس میریم واین مکالمه۲۰بارایناادامه داشت بالاخره هادی اومد واین خانم دوست لیلا رو به اسم کوچیک گفت ا شب تنها بودی اونم گفت اره یعنی تنهاخوابیده بودی اونم باخنده عشوه گفت اره تنهاخوابیده بودم هادی گفت شیطان میره تو جلدت تنهامیخوابیا راننده ومن ولیلا هم شاهد این گفتگو لزج بودیم هادی همینطور کله ش از طرف درشاگرد آوردبود گفت زنه گفت من جفت ندارم باهاش بخوابم فهمیدم چقدیه آدم بدون حیا متعفنه مرد۵۵ ساله سوارشد درروبست راننده گفت چایی دارین جواب منفی بود حالا ازمسافران تور۱۳نفری اومده بودن ساعت۶بود اتوبوس روشن نمیشد هادی رفت دنبالشون راننده ماشینوروشن کرد وبه سمت عجب شیر راه افتاد قلبم کنده شد روبه لیلا گفتم کجامیره گفت فلاکس پرکنه براچای هزاربارگفتم خدایاگوه خوردم اومدم فلاکس پرکردن برگشتن قلبم آروم گرفت هنوزازاتوبوس خبری نبود دوست پسردوست لیلا راه افتاده بود وداشت می اومد ومیخواستن منو دک کنن ولی لیلا چون منوآورده بوداحساس دین می کرد ویه جورایی به دوستش فهموندکه بدون من نمیادودوست پسرش گفته بود اشکال نداره اونم بیادساعت۷ونیم شد واتوبوس اومد هوای بیرون ازاتوبوس گرمتربود افتضاح یخ بود من بشدت دندونام وفکم بهم میخورد اصلا نمی تونستم کنترل کنم قشنگ سردشدن قلبمواحساس می کردم پشت سرمن لیلا بود وپشت سرش دوست لیلا سعی می کرد لیلا روازاومدن من منصرف کنه وموفق هم شد لیلا هم منوکشیدپایین گفتم بیاباماشین گرم وراحت بریم چیه یه یخچال قشنگ دندونام بهم میخورد گفتم من معذبم شما برین لیلا فکرمی کردمن مثل خودشم برم حرف درست کنم پشت سرش بیشترتلاش می کرد گفتم من مادرم نگفتم باماشین شخصی میرم گفتم باتورمیریم شمابرین دوست لیلا سریع گفت اره اینجوری بهتره سوارشوبرو مابانه همدیگه رو می بینیم
ادامه در پست بعد
برچسب:
نویسنده: یوسف مهدوی