همه مون خونه نرگس عروس خاله شام دعوت بودیم صبح ساعت۵بایدمیرفتم بناب تاباتوربناب بریم بانه همیشه اینجوربانه رفتناپرازاسترسه پرازترسیدن هوا بشدت سرده بایکی ازهمکارالیلا هماهنگ کردیم بریم خونه نرگس می رسم ازسرمایخ زدم جلوبخاری بهم جامیدن گرم بشم همسردخترخاله وشوهرخاله ام میان شوهرخاله ام شک میکنه درماشین بازمونده باشه ازآیفون مهسانگاه میکنه که باباش میگخ دخترم برودم در چک کن برگرد مهسا یه دختر۴ساله داره خاله روبه همسرش میگه براچی تنهایی این وقت شب میفرستی؟منظورازاین وقت شب سرشبه همه هستن یهو دلم براخودم خیلی سوخت
برچسب:
نویسنده: یوسف مهدوی