خرید بک لینک
همه مون خونه نرگس عروس خاله شام دعوت بودیم صبح ساعت۵بایدمیرفتم بناب تاباتوربناب بریم بانه همیشه اینجوربانه رفتناپرازاسترسه پرازترسیدن هوا بشدت سرده بایکی ازهمکارالیلا هماهنگ کردیم بریم خونه نرگس می رسم ازسرمایخ زدم جلوبخاری بهم جامیدن گرم بشم همسردخترخاله وشوهرخاله ام میان شوهرخاله ام شک میکنه درماشین بازمونده باشه ازآیفون مهسانگاه میکنه که باباش میگخ دخترم برودم در چک کن برگرد مهسا یه دختر۴ساله داره خاله روبه همسرش میگه براچی تنهایی این وقت شب میفرستی؟منظورازاین وقت شب سرشبه همه هستن یهو دلم برادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 19:25

جمعه۱۴دی ۱۴۰۳یه روزسراسر اعصاب خردکنی بود چندروزقبل تریکی ازهمسایه های پاساژاطلاع رسانی کردمیرن بانه گفتم منم برم ولی دلم نه می گفت کاش ندای دلم گوش بدم هروقت گوش نمیدم پشیمان میشم خلاصه۶نفرشدیم حرکت ازبناب بود قرارشد بالیلا که زنی حدودا۵۰ساله اس باهم بریم یکی ازدوستاش بیاددنبالش اونم بیاددنبال من بریم ساعت یک وربع شب زنگ زد که دوستش قالش گذاشته نمیادگفتم اشکال نداره علی بادوستش میرن تبریزمارومی رسونن گفت باشه۴صبح زنگ زد که بیداری گفتم بله لیلا گفت زودترحاضرشو گفتم ساعت چندحرکته گفت۶ گفتم الان خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 19:25

من سواراتوبوس شدم ویکی ازسردترین صندلیاخالی نشستم خانمی گفت من جانگه داشتم انقداعصابم خراب بود چیزی نگفتم انگارنشینده باشم همه درحال اعتراض بودن بعضیا عین خیالشون نبود شهرهرت بود پرازهمهمه همه ی آدما غریبه هیچکس رونمی شناختم هیچ همشهری هم نبودبرگشتنی همین جاپیاده میکرد اونموقع می شدساعت۱۰یا۱۱شب انگارمن این گوه روتاآخربایدمیخوردم ساعت۸ماشین راه افتاد ازملکانم مسافرسوارکردن وماشین ظرفیتش تکمیل شد اون دوتا آقا صبح هم باماشین خودشون رفتن ولی موازی بااتوبوس بود ولی همون راننده بود آقای۵۵ساله نبود چقدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 19:25

امشب ۲۹اردیبهشت۱۴۰۳خواب طولانی وبلندی دیدم خواب می دیدم عمه مریم اینارودعوت کردیم نمیدونم ناهاربودیاشام زیادمنتظرموندیم نیومدن دیدم پدر درست روبروم وایسادتمام قدهمون صدای همیشگی گفت الهام تواصلا حالت خوب نیست ازدکترت وقت بگیر اومده بودم بهت پول بدم بری دکتر ولی رفتیم تبریز اعظم حالش خوب نبود باعمه ومادربزرگ پیش اون بودیم ازشنیدن صدای پدرچنان ذوقی کردم که چشماموبازکردم ولی دوباره چشماموبستم وادامه خواب رودیدم بدون حضورپدر وچقدروحشتناک دل نگران بودم وچقدر سخت گذشت آخه من قبلش روزسختی روگذرونده بودم وقبلشم چندروز سخت بود انقدعصبی بودم که کشیده محکمی بخودم زدم جاانگشتام روصورتم برادقایقی مونده بود شایدهم ساعتها وجاش هنوزبعددوروز می سوزه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: سه شنبه 8 خرداد 1403 ساعت: 12:49

ساعت۲۰وربع ساعت بیشترمغازه رومیبندم وراهی خانه میشوم آن طرف خیابان منتظراسنپم بالاخره سرازترافیک بیرون می کشد وخودی می نماید سوارمی شوم درحال دور زدن ازمیدان مرکزی شهر آمبولانسی میبینم وقلبم به تپش می افتد میگم توروخدا توروجان خودت این استرس بیخود رو ول کن هروقت آمبولانس ببینم فورا باعلی تماس می گیرم تا مطمن شوم حالش خوب است همین ده دقیقه پیش علی آمد مغازه دیدمش حالش خوب بود دعا می کنم ان شالله هربنده خدایی است حالش بهترشود مشکلش جدی نباشد باخودم میگم ازمسیرلذت ببر لامپ های پرنور ویترینهای جذال سعی میکنم ایده بگیرم گوشیم زنگ می خورد اسم علی می افتدباخودم میگم دیدی دل به دل راه داره الکی استرس میگیری جواب میدم الو صدای غریبه آن طرف گوشی فکرم روازمثبت اندیشی بازنمی داره حتما علی رفته سراغ مبل فروش گوشی رو داده من باهاش صحبت کنم میگم بفرمایید وقت بخیر خانم صاحب گوشی باشماچه نسبتی دارن؟میگم شما با گوشی برادرم تماس گرفتین من خواهرشم خانم تشریف بیارید بیمارستان سینا دلم که کل وجودم هری ریخت مثل همیشه سعی کردم خونسرد وداناباشم چه اتفاقی افتاده؟برادرتون باآمبولانس منتقل میشن بیمارستان تصادف کرده سرش شکسته؟آقا هوشیارهست؟مشکل جدی پیش نیامده؟یادم نمیادچه جوابی دادکه گفتم یک لحظه میتونم صداشوبشنوم گفت بله علی گفت سرم بقیه ش یادم نمیاد راننده اسنپ ازمکالمه ولحن پریشانم فهمید باید برم بیمارستان بی آنکه من چیزی بگم رفت سمت بیمارستان دوان دوان تاپذیرش خودمورسوندم گفتن پذیرش نشده رفتم اورژانس تمام مریض رو بادقت نگاه کردم باورمیکنی حتی خانمارویک لحظه گفتم نکنه اینجا بیمارستان سینانیست من اشتباه آمدم گوشیم دوباره زنگ خورد دوباره علی بود دوباره همان صدای ناشناس خانم خودتونوبرسونید بیمارستان گفتمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 0:28

امروزیهواین خاطره اومدتوذهنم سال91_92فکرکنم بود پسرعمه ام ودوستش ازکرج اومدن وحدودیه هفته خونه مابودن ازاونجایی که قراربودبرن خونه مادربزرگ خدابیامرزم ولی مادربزرگ مریض بود وخونه ما بوداونام موندگارشدن زمستون بودوبشدت برف باریده بود رفتیم دسته جمعی سرخاک بابام منوخواهرم وبرادرم مامان پسرعمه ام ودوستش  فاتحه خوندیم برگشتنی پاشنه پام سرخورد وباباسن محکم خوردم زمین پسرعمه ام زودبلندم کرد وسریع برف لباسمم تکوندوتمیز کرد کف دستم کمرم بشدت دردگرفت مجبوری به روی خودم نیاوردم سه چهارقدم ور نداشته بودم دوباره مثل قبل سرخوردم ولی خودمونگه داشتم البته این تصورخودم بود تصمیم گرفتم بیشترمواظب باشم ولی این باربدترزیرپام خالی شد وداشتم میخوردم زمین که برگشتم حالت تعادل گفتم خداروشکرتونستم خودمونگه دارم دوست پسرعمه باخنده گفت نه شماها باهم قرادادبستین شمابیفتی ایشون نذاره یعنی اون دودفعه که نیفتاده بودم پسرعمه نذاشته بودبیفتم ومن فکرمیکردم تعادلموحفظ میکنم اومدکنارم وگفت بازومومحکم بگیرنیفتی مامان گفت بگیر این سری اگه نگرفته بودت سرت میخوردبه جدول خوبه توزندگی وقتی نخوردیم زمین نگاهمون به پشت سرمونم باشه کی تعادلمونوبرمیگردونه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: يکشنبه 29 خرداد 1401 ساعت: 16:40

کلا آدمی نیستم که کسی رو بخوام سرکاربذارم ولی سوالای چرتی که پرسیدم واقعا شوک کننده بود سه سال پیش رفتم برا گواهی نامه ومیخواستم ماشین بخرم باچه ذوق وشوقی سفارش دادم دونفرازآشنایان درجه یک وفکرمی کردم این بزرگواران پیگیرن نگوزهی خیال باطل کلاساروگذروندم آیین نامه قبول شدم بعدرفتم براشهری قبل ازاینکه برم آموزشگاه بهشون سپرده بودم آموزش تموم شدوشهری اولین بارانقدگفته بودن افسر چشمش اینجوریه رفتارش اونجوری ازاسترس دستی رونخوابوندم وماشین خاموش شد وردشدم جلسه دوم عالی پیش رفته بودم آخراش بودم یه دسته پسرجوان چموش که قراربود اوناهم امتحان بدن ومن دور دوفرمان میرفتم شروع کردن همگی باهم خاموش خاموش گفتن وکف زدن  افسرگفت خاموش نکنیا اصلا منومسافرحساب کن حساب تک تک اینارومی رسم سرشوبردبیرون وگفت اشکال نداره بعداینانوبت شماهاست دیگه توجه به پشت سرنداشتم موقع دورزدن یه اسکولی اجل معلق اومدپشت سرم وافسرزدروترمزویعنی کارتموم شد رد شد ولی پیاده م نکرد دمش گرم گفت دختربراچی اینجوری کردی بروته خط اینا نگن افتاد اومدم ببینم چه خبرازماشین دیدم پیگیرنبودن یهوقیمتادوبل شد من بیخیال امتحان شدم تاموعدکارتکس سراومدودوسالش تموم ميشد رفتم امتحان افسرازاون یوبسابود گفت چرابعددوسال یادت افتاده بیایی امتحانوازقصدمنو انداخت یک سال وچهارماه گذشت وگفتم بازم برم گفتن بایددوباره بری معاینه چشم وآیین نامه هم دوباره تست بدی پرسیدم کتاب که عوض نشده آقابرگشت گفت نه مال همون سه سال پیشه همونوبخون گفتم من که کتاب ندارم گفت یعنی کتابوانداختی رفت گفتم نه اونموقع هم نداشتم احساس کردسربسرش گذاشتم گفت پس چجوری قبول شده بودی گفتم ازیکی امانت گرفتم خوندم پسش دادم گفت خب دوباره بگیرگفتم دیگه ندارمش اونم کتابونداره کلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: يکشنبه 29 خرداد 1401 ساعت: 16:40

امشب شب آرزوهاس خواستم بی آلایش ترین پاک ترین ومحالترین آرزو روبنویسم اززبان خودم نه از زبان یه دخترچهارونیم ساله که هیچ وقت برآورده نمیشه ولی براهمیشه توذهنم می مونه بعنوان باارزشترین آرزوی دنیا واسه خودممحمدخواهرزاده ام کلاس دوم هست ومعلمشون درمورد لیله الرغایب شب آرزوها کلاس آنلاین صحبت کرده آیداکوچولوخواهرمحمدمی شنوه روبه مادرش میگه مامان یعنی ازخدا هرچی بخوایم میده هرآرزویی داشته باشیم؟خواهرم می پرسه مثلا چی گفته بیایید باهم آرزوکنیم خدا بابای توروبرگردونهخواهرم بغلش میکنه میبوستش ومیگه نه عزیزم هرکس بره پیش خدا دیگه نمیشه برگرده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: يکشنبه 29 خرداد 1401 ساعت: 16:40

مکانهای مشخص بافاصله ازهم یهوترکیب وباهم میشن مثلا خونه ما وخونه دایی و خونه طرف مادربزرگ اینا بود اینا توواقعیت دورازهمن وبخوای رونقشه بهم وصلشون کنی مثلث متساوی الساقین میشن ولی توخواب من یه خونه اس بااینکه بزرگه خیلی دلم نمیچسبه وکلی عیب ایرادداره ما قراره

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۹ساعت 19:19 توسط الهام|

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: شنبه 18 ارديبهشت 1400 ساعت: 14:09

دل نوشت .... به غیراز خدا به هیچ کس امید نداشته باش حضرت علی (ع) ناجور خوابهایی که مانندزندگی جریان سیالی دارن اصولا خوابهامثل فیلم کوتاه چنددیقه ایی هستن ولی خوابهای من باتمام اصول وقوانین دنیا متفاوتن کتابهایی که در طول تحصیلم هیچ وقت نداشتمشان منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: شنبه 18 ارديبهشت 1400 ساعت: 14:09

مهاباد رواولین بار با فرزانه اینارفتم شهردلنشینی بود خوش گذشت عیدبود وعجب مردم مهمان نوازی واقعالذت بردیم ازهرکس آدرس می پرسیدیم بااحترام جلومی آمد وبعدازسلام واحوالپرسی وخوش آمدوتبریک سال نو آدرس رودقیق می گفتن وتعارف میکردن درخدمت باشن دومین بار بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: شنبه 18 ارديبهشت 1400 ساعت: 14:09

این حامدی که میخوام ازش بنویسم کلا خانواده وفامیلای نزدیکم میشناسنش وهمه براش ارزش واحترام خاصی قایلندوموردتاییدهمه ازجمله شوهرعمه ام که کمترکسیوقبول داره بعدچهارپنج سال اونم فقط یه بارحامدودیده موردتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: شنبه 10 فروردين 1398 ساعت: 15:26

یه میزتلویزیون کنده چوبی قدیمی داشتیم که گذاشته بودمش حیاط براآتیش چهارشنبه سوری وامروزموعدش رسید بماندچطورازحیاط آوردیمش باخواهرم وازخونه ردش کردیم وازپله ها باچه مکافاتی بردیم تادم درخروجی وکوچه بماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: شنبه 10 فروردين 1398 ساعت: 15:26

یه میزتلویزیون کنده چوبی قدیمی داشتیم که گذاشته بودمش حیاط براآتیش چهارشنبه سوری وامروزموعدش رسید بماندچطورازحیاط آوردیمش باخواهرم وازخونه ردش کردیم وازپله ها باچه مکافاتی بردیم تادم درخروجی وکوچه بماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: شنبه 10 فروردين 1398 ساعت: 15:26

بعدازکش وقوس های فراوان جمعه دومین سفراین ماه من بود سفراولم اول ماه عراق وبیستم بانه بماندکه ساعت سه نصف شب بیدارشدن وتوماشین یخ زدنا رسیدیم بانه قیمت دلاربالارفته بود همه چی گرون نسبت به ماه گذشته اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف مهدوی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 14:12

صفحه بندی