دم در
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/8 | ساعت: 19:25
همه مون خونه نرگس عروس خاله شام دعوت بودیم صبح ساعت۵بایدمیرفتم بناب تاباتوربناب بریم بانه همیشه اینجوربانه رفتناپرازاسترسه پرازترسیدن هوا بشدت سرده بایکی ازهمکارالیلا هماهنگ کردیم بریم خونه نرگس می رسم ازسرمایخ زدم جلوبخاری بهم جامیدن گرم بشم همسردخترخاله وشوهرخاله ام میان شوهرخاله ام شک میکنه درماش...
وحشت۱
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/8 | ساعت: 19:25
جمعه۱۴دی ۱۴۰۳یه روزسراسر اعصاب خردکنی بود چندروزقبل تریکی ازهمسایه های پاساژاطلاع رسانی کردمیرن بانه گفتم منم برم ولی دلم نه می گفت کاش ندای دلم گوش بدم هروقت گوش نمیدم پشیمان میشم خلاصه۶نفرشدیم حرکت ازبناب بود قرارشد بالیلا که زنی حدودا۵۰ساله اس باهم بریم یکی ازدوستاش بیاددنبالش اونم بیاددنبال من ب...
وحشت۲
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/8 | ساعت: 19:25
من سواراتوبوس شدم ویکی ازسردترین صندلیاخالی نشستم خانمی گفت من جانگه داشتم انقداعصابم خراب بود چیزی نگفتم انگارنشینده باشم همه درحال اعتراض بودن بعضیا عین خیالشون نبود شهرهرت بود پرازهمهمه همه ی آدما غریبه هیچکس رونمی شناختم هیچ همشهری هم نبودبرگشتنی همین جاپیاده میکرد اونموقع می شدساعت۱۰یا۱۱شب انگا...
صدای پدر
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/8 | ساعت: 12:49
امشب ۲۹اردیبهشت۱۴۰۳خواب طولانی وبلندی دیدم خواب می دیدم عمه مریم اینارودعوت کردیم نمیدونم ناهاربودیاشام زیادمنتظرموندیم نیومدن دیدم پدر درست روبروم وایسادتمام قدهمون صدای همیشگی گفت الهام تواصلا حالت خوب نیست ازدکترت وقت بگیر اومده بودم بهت پول بدم بری دکتر ولی رفتیم تبریز اعظم حالش خوب نبود باعمه و...
فقط یک غروب
◷
تاریخ انتشار: 1401/12/7 | ساعت: 0:28
ساعت۲۰وربع ساعت بیشترمغازه رومیبندم وراهی خانه میشوم آن طرف خیابان منتظراسنپم بالاخره سرازترافیک بیرون می کشد وخودی می نماید سوارمی شوم درحال دور زدن ازمیدان مرکزی شهر آمبولانسی میبینم وقلبم به تپش می افتد میگم توروخدا توروجان خودت این استرس بیخود رو ول کن هروقت آمبولانس ببینم فورا باعلی تماس می گیر...
روز برفی
◷
تاریخ انتشار: 1401/3/29 | ساعت: 16:40
امروزیهواین خاطره اومدتوذهنم سال91_92فکرکنم بود پسرعمه ام ودوستش ازکرج اومدن وحدودیه هفته خونه مابودن ازاونجایی که قراربودبرن خونه مادربزرگ خدابیامرزم ولی مادربزرگ مریض بود وخونه ما بوداونام موندگارشدن زمستون بودوبشدت برف باریده بود رفتیم دسته جمعی سرخاک بابام منوخواهرم وبرادرم مامان پسرعمه ام ودوست...
عجیب غریب
◷
تاریخ انتشار: 1401/3/29 | ساعت: 16:40
کلا آدمی نیستم که کسی رو بخوام سرکاربذارم ولی سوالای چرتی که پرسیدم واقعا شوک کننده بود سه سال پیش رفتم برا گواهی نامه ومیخواستم ماشین بخرم باچه ذوق وشوقی سفارش دادم دونفرازآشنایان درجه یک وفکرمی کردم این بزرگواران پیگیرن نگوزهی خیال باطل کلاساروگذروندم آیین نامه قبول شدم بعدرفتم براشهری قبل ازاینکه...
شب آرزوها
◷
تاریخ انتشار: 1401/3/29 | ساعت: 16:40
امشب شب آرزوهاس خواستم بی آلایش ترین پاک ترین ومحالترین آرزو روبنویسم اززبان خودم نه از زبان یه دخترچهارونیم ساله که هیچ وقت برآورده نمیشه ولی براهمیشه توذهنم می مونه بعنوان باارزشترین آرزوی دنیا واسه خودممحمدخواهرزاده ام کلاس دوم هست ومعلمشون درمورد لیله الرغایب شب آرزوها کلاس آنلاین صحبت کرده آیدا...
درهم تنیدگی
◷
تاریخ انتشار: 1400/2/18 | ساعت: 14:09
مکانهای مشخص بافاصله ازهم یهوترکیب وباهم میشن مثلا خونه ما وخونه دایی و خونه طرف مادربزرگ اینا بود اینا توواقعیت دورازهمن وبخوای رونقشه بهم وصلشون کنی مثلث متساوی الساقین میشن ولی توخواب من یه خونه اس بااینکه بزرگه خیلی دلم نمیچسبه وکلی عیب ایرادداره ما قراره نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۹ساع...
ناجور
◷
تاریخ انتشار: 1400/2/18 | ساعت: 14:09
دل نوشت .... به غیراز خدا به هیچ کس امید نداشته باش حضرت علی (ع) ناجور خوابهایی که مانندزندگی جریان سیالی دارن اصولا خوابهامثل فیلم کوتاه چنددیقه ایی هستن ولی خوابهای من باتمام اصول وقوانین دنیا متفاوتن کتابهایی که در طول تحصیلم هیچ وقت نداشتمشان من
مهاباد
◷
تاریخ انتشار: 1400/2/18 | ساعت: 14:09
مهاباد رواولین بار با فرزانه اینارفتم شهردلنشینی بود خوش گذشت عیدبود وعجب مردم مهمان نوازی واقعالذت بردیم ازهرکس آدرس می پرسیدیم بااحترام جلومی آمد وبعدازسلام واحوالپرسی وخوش آمدوتبریک سال نو آدرس رودقیق می گفتن وتعارف میکردن درخدمت باشن دومین بار ب
حامد
◷
تاریخ انتشار: 1398/1/10 | ساعت: 15:26
این حامدی که میخوام ازش بنویسم کلا خانواده وفامیلای نزدیکم میشناسنش وهمه براش ارزش واحترام خاصی قایلندوموردتاییدهمه ازجمله شوهرعمه ام که کمترکسیوقبول داره بعدچهارپنج سال اونم فقط یه بارحامدودیده موردت
حچهارشنبه سوری97
◷
تاریخ انتشار: 1398/1/10 | ساعت: 15:26
یه میزتلویزیون کنده چوبی قدیمی داشتیم که گذاشته بودمش حیاط براآتیش چهارشنبه سوری وامروزموعدش رسید بماندچطورازحیاط آوردیمش باخواهرم وازخونه ردش کردیم وازپله ها باچه مکافاتی بردیم تادم درخروجی وکوچه بما
حچهارشنبه سوری97مبارک
◷
تاریخ انتشار: 1398/1/10 | ساعت: 15:26
یه میزتلویزیون کنده چوبی قدیمی داشتیم که گذاشته بودمش حیاط براآتیش چهارشنبه سوری وامروزموعدش رسید بماندچطورازحیاط آوردیمش باخواهرم وازخونه ردش کردیم وازپله ها باچه مکافاتی بردیم تادم درخروجی وکوچه بما
شوک
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/6 | ساعت: 14:12
بعدازکش وقوس های فراوان جمعه دومین سفراین ماه من بود سفراولم اول ماه عراق وبیستم بانه بماندکه ساعت سه نصف شب بیدارشدن وتوماشین یخ زدنا رسیدیم بانه قیمت دلاربالارفته بود همه چی گرون نسبت به ماه گذشته ا
تکرار
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/6 | ساعت: 14:12
همیشه یاشبه یا دم غروب حیاط غبارآلود وگرفته اس بایددستی به سروگوشش کشید ویا بارانی که برروی این همه کهنگی باریده وفضاتاریک روشنه یه کهنگی خاصی داره بااندک تغییراتی که هرسری خوابشومیبینم حیاط پدر بزرگ
وان
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/6 | ساعت: 14:12
ازخیلی وقت پیش تصمیم به سفرترکیه روگرفتم پاسپورتم گرفتم ولی بجاش رفتم گفتم بعدبرگشت میرم همین فرداهم میخواستم برم پرس وجوهم زیادکردم شوهرخاله ام به اصراربرد دم یه آژانس وازم خواست ازشون سوال کنم وقتی
واقعیت
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/6 | ساعت: 14:12
آدم وقتی بهش میگن به به چه خانم شدی یا به چه آقای متشخصی واژه قشنگی واقعاانرژی مثبتی به شنونده میده یکی ازفامیلای دورمون دامادخاله بابام حدودسه سال پیش توجمع فامیلی که براترحیم مادربزرگم بود وهمه کاراروانجام داده بودم برگشت گفت الهام خانوم واقعایه پارچه آقاس اون ازم تعریف کردوبقیه تحسین آمیزنگاهم کر...
اولین حس
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/6 | ساعت: 14:12
وقتی برااولین بارپدرشدم حس بسیارغریب وعجیبی داشت%م ازچشمان پدربخودم نگریستم وحالامن پدرشده بودم باکلی بدوبدوکه مخصوص پدرهاس اون روزبایدخریدمی رفتیم گمان کنم خریدعیدبود واولین پدرانه ی من برافرزندکوچکم
دلار
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/6 | ساعت: 14:12
امروزدلارجهش کردو از ده وپونصدرفت یهوسیزده بشدت اعصابم خردوداغونه .بخاطرهمه چی گرانی سرسام آور بلاتکلیفی آینده نامعلوم ازدواج صاحبخونه